از این داوکینز خوشم میاد، از اون کافرهای روراست و صریح، به کفر خودشون ایمانی دارن که بسیاری از دین داران به دین خودشون ندارن!
اما یه جایی تو کتاب توهم خدا، وقتی داشته جای خالی خاصیت های خدا رو با روش خودش پر میکرده، مطلبی نوشته که نمیشه کاملا باهاش موافق بود.
Turning now to Type 2 consolation, it is easy to believe that
religion could be extremely effective. People caught up in a terrible
disaster, such as an earthquake, frequently report that they derive
consolation from the reflection that it is all part of God's
inscrutable plan: no doubt good shall come of it in the fullness of
time. If someone fears death, sincere belief that he has an immortal
soul can be consoling - unless, of course, he thinks he is going to
hell or purgatory. False beliefs can be every bit as consoling as true
ones, right up until the moment of disillusionment. This applies to
non-religious beliefs too. A man with terminal cancer may be
consoled by a doctor who lies to him that he is cured, just as
effectively as another man who is told truthfully that he is cured.
Sincere and wholehearted belief in life after death is even more
immune to disillusionment than belief in a lying doctor. The
doctor's lie remains effective only until the symptoms become
unmistakable. A believer in life after death can never be ultimately
disillusioned.
هرچند در ادامه، این مسئله ی دلداری و آرامش الهی رو هم به روش خودش جواب داده و این خاصیت خدا رو هم رد کرده، اما من با صورت این مسئله مشکل دارم... اینکه اصولا دلداری و آرامش الهی به این بیان وجود داشته باشه.
فردی رو در نظر بگیریم که فرزند خردسالش دچار سرطان، سندرم داون (یا هر نوع بیماری سخت و لاعلاج دیگه) باشه، (عمدا فرزند خردسال رو مثال زدم که در بی گناهی اون بحثی نباشه). چنین فردی اگر خداباور باشه، دائما در حال التماس یا جدل با خداست:
- اگه گناهی کردم، منو ببخش و تلافی نکن.
- اگه این آزمایش توئه، کمکم کن که در اون قبول بشم!
- تو رو قسم به (مقسوم!) بیمار ما رو شفا بده
همچنین ممکنه به این قدیس و اون امام و فلان امام زاده متوسل بشه و و نذر و نیاز و دعا و .... به امید تغییر نظر خدا
یا کمی تندتر:
- من که گناهی نکردم، چرا اینجوری شد؟
- اگه من گناهی کردم، چرا سر بچه خالی میکنی؟
- چرا همچین آزمایش مسخره ای می گیری؟ بهت بگما! من رد میشم
یا حتی:
- واقعا که! گند زدی با این خلقتت. پس اون عدالتت کو؟ مهربانی و رحمان و رحیمت کجاست پس؟
- اصلا هستی یا نیستی؟ "وجود نداری یا وجودشو نداری؟" *
و خیلی حرفهای دیگه، یادم هست "در خاک خفته" رو که می خوندم، پدر دختری که در حال فوت بود (مادلن؟) با کشیش مناقشه میکرد که "خدا میخواد دختر من بمیره همونجور که گذاشت پسر خودش بمیره".
اما یک بی دین یا بی خدا، یا حتی یک لاادری گر راحت تر میتونه با این مشکلات کنار بیاد، چون این مشکلات رو تنها و تنها نتیجه ی بخشی از فرایندهای حیات و تکامل می بینه، نمونه ای از آزمون های سعی و خطای طبیعت، که با شکست مواجه شده و منطقا نمیتونه در مسابقه باقی بمونه، دست کم تا زمانی که علاجش توسط بشر پیدا بشه.
کنار اومدن با روندی که میلیاردها سال برقرار بوده و هست و طبیعت چیزی جز اون نیست، خیلی راحت تره از جدل و کشمکش با خود و خدا و امید بی پایان و واهی به شفا و بخشش و احساس گناه و عذاب الهی یا احساس تحت آزمایش بودن بی دلیل. پس اینجوری نیست که دین داری لزوما و همیشه آرامش دهنده باشه و خدا نقش دلداری دهنده رو همیشه حفظ کنه.
* این جمله رو تو یه وبلاگ دیدم، ولی عنوانش یادم نیست.